تبليغاتX
JavaScript Codes باران
میلاد با سعادت کسی که قلبش برای همیشه برای سعادت انسان ها می تپد بر همه مبارک.

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط باران |


 

خدا را باید دید.

در لحظه های عاشق و ثانیه های پر مهر.

خدا را باید دید.

در پس نگاه های ماه و چشمک ستارگان.

خدا را باید دید.

در الله اکبر نماز و قنوت نیاز.

خدا را باید دید.

 در سجاده ی معرفت و آغوش محبت.

خدا را باید دید.

در مهمانی قطره های باران و سفیدی برف نیمه شب.

خدا را باید دید.

 همه جا در وجود عشق و عالم عرفان.

خدا را باید دید.

ولی نه با چشم بلکه با قلب انسانیت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:44 توسط باران |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:0 توسط باران |


آرام باش آرام آرام ٬ شاید که روزی به آرامش رسی

تنها باش تنهای تنها شاید که روزی به تنهایی رسی

مهربان باش مهربان مهربان ٬شاید که روزی به مهربانی رسی

زیبا باش زیبای زیبا٬ شاید که روزی به زیبایی رسی

و...

عاشق باش عاشق عاشق ٬ شاید که روزی به عشق رسی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 22:53 توسط باران |


سکوت ارغوانی آسمان را در دل موج

رقص بی پروای نور را تا بیکران

عظمت خورشید را تا لحظه ی عشق

شکوه مروارید را در آرامش آبی صدف

تنگ بلوری ماهی را لحظه ی شکستن

تلاطم باران زده ی ثانیه ها را هنگام جدایی

و یک نگاه ساده هنگام مرگ را

به یاد داشته باش .شاید روزی دریابی معنای زندگانی را.

این پست به افتخار نرگس خانومه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:11 توسط باران |


سلام.

یه چند تا عکس گذاشتیم که جالبن.

 

 

 



 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:55 توسط باران |


همه ميپرسند :چيست در زمزمه ي مبهم آب؟
چيست در همهمه ي دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد؟
روي اين آبي آرام بلند
که تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مينگري؟!
نه به ابر,آب,برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه ي کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده ي هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل
همه را مي شنوم
ميبينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را
تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان تنها با من تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو
به جاي همه گل ها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
تو بنوش

فريدون مشيري
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط باران |


صدای آرامش از فرسنگ ها آنطرف تر به گوش میرسد

و تو باید راه را خود پیدا کنی

به سختی تلاطم

و به زیبایی آرامش

شاید در این راه ٬ به چیزی دست یابی

 که بی آنکه ادامه دهی آرام شوی.

و اینست سرنوشت تو.

و تو تنها یک کار باید بکنی:

راه را درست انتخاب کن!

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:8 توسط باران |


تو به کدامین آهنگ پر معنا٬ مرا به زیباترین ها افکندی؟

تو به کدامین ساز خوش٬ مرا به تماشای زندگی بردی؟

تو به کدامین نگاه عاشق٬ مرا به سایه ها سپردی؟

تو به کدامین آواز ٬سرود زندگی را در روحم دمیدی؟

تو به کدامین قطره ی باران ٬نفسم را به ٬"تنهایی" تر نمودی؟

تو به کدامین راز ٬مرا در ابهام سکوت غرق نمودی؟

تو به کدامین پرواز٬ بالهایم را از من ربودی؟

تو به کدامین گناه٬ مرا برای همیشه درین تاریکی آرام نمودی؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:57 توسط باران |


آسمان را به شکوه عظمت پیوند زن.

که ببارد باران بر در خانه ی چوبی دلت.

تا صدای غم شبنم به تو گوید که بیا.

تا بفهمی که برای چه زمین از ازل تا به ابد می گرید.

تا به آبی دل سنجاقک وز سر ناله ی مرغان سپید

ساعتی با خود اندیشه کنی که

                            چرا آسمان غرق در این عظمت سایه ندارد!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:33 توسط باران |