دلتنگیت را ببین
بگذار گلبرگ ها را ٬ لطافتشان را احساس کنی
نوازش بده دلت را
آرام کن قلب بیتابت را
بگذار بفهمد که هنوز صدای غم انگیز احساسش را میشنوی
گلی بچین از وادی انسانیت
گلی به خوش بویی مریم و طراوت گلهای یاس...
و به زیبایی سوسن.
قلبت را سرشار کن از رطوبت شبنم!
و نفسی بکش عمیق و آرام
تا زنده شوی و ببینی بار دیگر زیبایی رنگین کمان هفت رنگ زندگیت را!

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
ميكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
واي اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم
قطره اي كو كه به دريا ريزم
صخره اي كو كه بدان آويزم
مثل اينست كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است!
به گرفتگی قلبی که هنوز نمرده
به تاریکی خانه ای که بی فانوس شده
به ظلمت ناجوانمردانه ای که بیمار کرد قلبی شکسته را
به اینهمه غم
به دردی جانفرسا
ای نور
به آنچه آرامش را می رباید
بتاب
ای نور
بتاب٬
تا با تابشت ٬
با روشن کردن قلبی بی تاب ٬
جهانی را تازه کنی
خدایا دستانم خالی ست و دلم غرق در آرزو
یا دستانم را توانا ساز یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن!
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راهم را اشتباه رفته ام
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است
خوشبخت ترین فرد کسی است كه برای خوشبخت كردن دیگران می كوشند
چند جمله بدون پایان برای شروعی تازه
هق هق آسمان را میشنوی؟
اینجا صدای گریه می آید.
سکوت بلبلها را میشنوی؟
اینجا صدای غصه می آید.
ناله ی شقایق ها را میشنوی؟
اینجا صدای فریاد خون شهید می آید.
چک چک اشک های خورشید را میشنوی؟
اینجا صدای بغض کودکان می آید.
بال زدن فرشته ها را میشنوی؟
اینجا صدای عزای آسمانیان می آید.
گویا زمین در فراق کسی میسوزد...
تا ابد خواهد گریست.
نامحرمان راه ندارند.
اینجا عزادار بانویمان فاطمه زهرا(س) هستیم.
.
.
.
برای مولایمان علی (ع).

تاسوعا و عاشورای حسینی است .
نمیشد چیزی نگفت.

امام حسین(ع):
اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید.
خیلی شرمندم که چن وقتی نیومدم اما حالا هم که اومدم...
من دیگه نمیتونم بیام تا.............. تابستون!
خیلی شرمندم ولی چه میشه کرد....![]()
دلم براتون تنگ میشه.
بای.![]()
![]()
|
| |
|
از هجوم روشنایی شیشه های در تكان می خورد.
صبح شد، آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های كوچك من زیر لادن ها نهان بودند.
یك عروسك پشت باران بود. ابرها رفتند.
یك هوای صاف ، یك گنجشك، یك پرواز. دشمنان من كجا هستند؟
فكر می كردم: در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.
در گشودم:قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه های كوچك من خواب های نقره می دیدند.
من كتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.
نیمروز آمد. بوی نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر می كرد.
مرتع ادراك خرم بود.
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد: پرتقالی پوست می كندم.
شهرها در آیینه پیدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
پشت شیشه تا بخواهی شب .
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با موج،
در اتاق من صدای كاهش مقیاس می آمد.
لحظه های كوچك من تا ستاره فكر می كردند.
خواب روی چشم هایم چیز هایی را بنا می كرد:
یك فضای باز ، شن های ترنم، جای پای دوست ....
سهراب.
بچه ها من یه هفته ای نیستم اگه نیومدم ببخشید. |
.jpg)



