.jpg)

خدا را باید دید.
در لحظه های عاشق و ثانیه های پر مهر.
خدا را باید دید.
در پس نگاه های ماه و چشمک ستارگان.
خدا را باید دید.
در الله اکبر نماز و قنوت نیاز.
خدا را باید دید.
در سجاده ی معرفت و آغوش محبت.
خدا را باید دید.
در مهمانی قطره های باران و سفیدی برف نیمه شب.
خدا را باید دید.
همه جا در وجود عشق و عالم عرفان.
خدا را باید دید.
ولی نه با چشم بلکه با قلب انسانیت.

تنها باش تنهای تنها شاید که روزی به تنهایی رسی
مهربان باش مهربان مهربان ٬شاید که روزی به مهربانی رسی
زیبا باش زیبای زیبا٬ شاید که روزی به زیبایی رسی
و...
عاشق باش عاشق عاشق ٬ شاید که روزی به عشق رسی
رقص بی پروای نور را تا بیکران
عظمت خورشید را تا لحظه ی عشق
شکوه مروارید را در آرامش آبی صدف
تنگ بلوری ماهی را لحظه ی شکستن
تلاطم باران زده ی ثانیه ها را هنگام جدایی
و یک نگاه ساده هنگام مرگ را
به یاد داشته باش .شاید روزی دریابی معنای زندگانی را.
این پست به افتخار نرگس خانومه.
یه چند تا عکس گذاشتیم که جالبن.




چيست در همهمه ي دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد؟
روي اين آبي آرام بلند
که تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مينگري؟!
نه به ابر,آب,برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه ي کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده ي هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل
همه را مي شنوم
ميبينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را
تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان تنها با من تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو
به جاي همه گل ها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
تو بنوش
فريدون مشيري
و تو باید راه را خود پیدا کنی
به سختی تلاطم
و به زیبایی آرامش
شاید در این راه ٬ به چیزی دست یابی
که بی آنکه ادامه دهی آرام شوی.
و اینست سرنوشت تو.
و تو تنها یک کار باید بکنی:
راه را درست انتخاب کن!
تو به کدامین ساز خوش٬ مرا به تماشای زندگی بردی؟
تو به کدامین نگاه عاشق٬ مرا به سایه ها سپردی؟
تو به کدامین آواز ٬سرود زندگی را در روحم دمیدی؟
تو به کدامین قطره ی باران ٬نفسم را به ٬"تنهایی" تر نمودی؟
تو به کدامین راز ٬مرا در ابهام سکوت غرق نمودی؟
تو به کدامین پرواز٬ بالهایم را از من ربودی؟
تو به کدامین گناه٬ مرا برای همیشه درین تاریکی آرام نمودی؟
که ببارد باران بر در خانه ی چوبی دلت.
تا صدای غم شبنم به تو گوید که بیا.
تا بفهمی که برای چه زمین از ازل تا به ابد می گرید.
تا به آبی دل سنجاقک وز سر ناله ی مرغان سپید
ساعتی با خود اندیشه کنی که
چرا آسمان غرق در این عظمت سایه ندارد!


