باران
زندگی رقص شاپرک ها در باران است
روز فراق را که نهد درشمار عمر
کسی بی خبر امد مرا دست خودم داد کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز کسی بسته و ازاد اسیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی وماتم کسی ساده کسی صاف کسی در هم وبرهم کسی پر زترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ و رسیده کسی سبز وکسی کال کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه اورد برای دل من خواند من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد! صرفا زیبا بود...
ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم اگر خنجر دوستان,گرده ایم گواهی بخواهید:اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم و چه داستان غم انگیزیست تکرار غریبانه ی تاریخ...
...
کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای مارا عرضه ی کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد
پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر ، مردانگی ها عیب شد
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
، تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت آسمان ار سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد روح شب در جایجای آسمانها خیمه زد
این زمان شلاق بر باور حکومت میکند در بلاد شعله ، خاکستر حکومت میکند
اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی ماجرا اینست
آری
مراجرا تکراریست
زخم ما کهنست اما بی نهایت کاریست
از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد؟ بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است
تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند
آفتاب هستیش چشم عدم را میزند
چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب!!! آهنگ از دکتر اصفهانی : سراب عیدتان مبارک
. نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم و خوب میدانم که گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل ٬ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد نیا باران پشیمان میشوی از آمدن ٬ زمین جای قشنگی نیست در ناودانها گیر خواهی کرد من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم ...عشق را... در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند در اینجا ...قدر مردم را... به جو اندازه میگیرند در اینجا ...شعر حافظ را... کولیان در به در اندازه میگیرند نیا باران زمین جای قشنگی نیست ... ! تقیدیم به سمانه خانوم گلم ما منتظر منتقم فاطمه هستیم. نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید. میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس اما نکنه اون گل... مونده هنوز ناشناس
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد ....
![]()

| Design By : Pichak |

